امشب دلم عجیب گرفت …

 

امشب دلم عجیب گرفت …


حتی آسمان شب هم ماه و ستاره هایش را از این شب گرد تنها مخفی می کند!


حتی ابرها هم به ماه اجازه نمی دهند لحظه ای همنشین شب های سرد این دیو صورتی شود!!


مگر من خواستم و این شد؟!


به من خرده مگیر ای شب…


زخم هایم تاوان تنهایی و نبودِ تکیه گاهی ست که  دستم را میان شعله های نفرت و بی اعتمادی رها کرد.


سوختم…


اما نه به خواست وجدانم…


سوختم چون هم دل شب های سردم دیوارهای سربیِ خانه ام بود وبس…


سوختم از تنهایی میان هیاهوی آدم ها…


از یک رنگی میان این حجم دورنگی ها…


سوختم…


وقتی دستم بجای قلب تو


ریسمان پاره یادت را چنگ می زد.


به من خرده مگیر…


که محبوسم به زندان این دنیا


به جرم زخم های نفرت دنیا….


[ دوشنبه 13 بهمن 1393 ] [ 20:44 ] [ loneliness ] [ ارسال نظر(0) ]

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید