نفس می کشم هنوز….

 

نفس می کشم هنوز…


نفس می کشم وقتی سال دیگری هم از پرواز تو گذشت…


و باز هم آخرین پنجشنبه سال آمد و آهسته از کنارم گذشت و من باز هم ندیدمت…


غبطه می خورم به این همه هیاهو


هیاهوی بازماندگانی که برای دیدار عزیز سفرکرده شان عازم مزارشان هستند


هر کدام گلی یا گلابی بدست دارند


تا پرپر کنند به یاد خاطره عزیزشان


یا مزارش را با بارانی از گلاب غسل دهند به یاد عطر عزیزشان

 

 

 


و من امسال هم غبطه می خورم…

 

به پنجشنبه های آخر سالی که تو را دراغوش گرفته اند در غیاب من…


غبطه می خورم به خروارها خاکی کهتو را در بر گرفته اند بجای آغوش من…


خاکی که من تمام دنیایم را به دستش سپردم و حق دیدارش را ندارم!!

 

 

[ دوشنبه 13 بهمن 1393 ] [ 21:08 ] [ loneliness ] [ ارسال نظر(0) ]

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید