هی تو….

هی تو ....

 

 

 

هي تو…..
 

گاهی

انقدر درد داری و بغض در درون صدایت گیر کرده که کلمات هم مسکنی برای دردت نیست،

گاهی باید سکوت کرد.

چیزی ننوشت

و آرام در گوشه کاغذت بغض کنی از این همه درد…

حتی قلمت هم نمی تواند این درد را تحمل کند و کم می اورد.

به تو که فکر می کنم بی اختیار به حماقت خود لبخند می زنم سیاه لشکری بودم

در عشق تو و فکر می کردم بازیگر نقش اولم ،افسوس …

حالا لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست …

تا بدانی نبودنت آزارم می دهد …

لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان …

که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد

لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است و پر شیار ،

لمس کن لحظه هایم را …

لمس کن این با تو نبودنها را تویی که می دانی من چگونه عاشقت بودم، بودم؟

نه ،عاشقت هستم ! لمس کن…

تو نیستی و پاییز از چشمهای دختر عاشقی شروع شده است

که تمام درختان را گریسته است در سوگ رفتنت، برنگرد،

که بر نمی گردی تو هیچوقت نمی خواهم داشته باشمت،

نترس فقط بیا در خزان خواسته هایم کمی قدم بزن تا ببینمت دلم برای راه رفتنت تنگ شده است

دلم چیزهای خوب میخواهد

مثل تو ولی همیشه چیزهای خوب برای از ما بهتروناست

نه من به قول تو ساده احمق یا شایدم عاشق احمق شده ام

مثل ماهی که دلش می خواهد از تنگ آبش بیرون بپرد

ولی هر چه تقلا میکند نمی تواند بالاخره یک روز از آب می زنم بیرون به

هوای تو...


[ پنج‌شنبه 09 بهمن 1393 ] [ 12:05 ] [ loneliness ] [ ارسال نظر(0) ]

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید